X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 24 تیر‌ماه سال 1390

توبه توبه از دست این نازنینانِ نقابدار

خدایا! یا ما را از فیس بوک گم کن یا این نازنینان نقابدار را .

 

یادم میاید که روزهای آخر ماه  میزان بود . و بقول استاد زریاب "زنبورها سست و بیحال هر سو می افتیدند" در خوابگاه ، همه دانشجویان از "فیس بوک" حرف میزدند و  همه روز خود را در "فیس بوک" شام میکردند . آنوقت ها من از این کلمه نفرت داشتم و نمیدانستم که "فیس بوک "یعنی چی ؟ همیشه میگفتم بچه ها به تارنما ها سر بزنید و وبلاگ ها را بخوانید و کرمک وبلاگ شده بودم .

بلاخره یکی از دوستانم که حالا نمیدانم نفرینش کنم یا آفرین بگویم . نمیدانم بر پدرش ... بگویم . یا بر پدرش رحمت . که دستم را گرفت و برد برایم یک فیس بوک ساخت .  درنخستین روزها میپنداشتم که "فیس بوک" مانند «یاهو » جایی برای چتیدن و روزگم کردن و یافتن دخترهای زیبا و خوشگل است .  یادداشت نویسی، لایک زدن، و کامنت دادن و این چیزها را بو نمیبردم . به مرور زمان کم کم یاد گرفتم که باید برای نوشته های دوستانی که برایت برچسپ( تگ) میزنند . کمنت بنویسی و مطالب زیبا و تصاویر ناب شان را لایک  بزنی . روز تا روز بیشتر معتاد شدم و دوستانم بیشتر و بیشتر میشدند . راستی هم این "فیس بوک" عجب جایی است .  از شیرمرغ  تا جان آدم را میتوان در آن پیدا کرد . یکی از علم و ادبیات از فلسفه و عرفان مینویسد . دگری سروده های ناب و زیبای خود را به نمایش میگذارد . کسی هم میاید و سکسی ترین تصاویر و ویدیوها را میگذارد . یکی از شهد و شراب حرف میزند و دگری از ثواب و عذاب . هر کس برای خود دکانی ساخته و کالایی برای فروش آماده ساخته است . درین "فیس بوک" از استاد زریاب و رضابراهنی و اکبر گنجی تا ملا تره خیل کوچی را میتوان پیدا کرد و باهاشان حرفید . هزار گونه آدم و صدهزار گونه آدم نما را میتوان یافت . یکی با نام مستعار بر مردم میتازد و چون میداند که نقاب زیبایی را بر چهره زده است . هیچ کسی نخواهد توانست وی را بشناسد و دیگری جنسیت خود را در پشت یک تصویر تغییر میدهد . زن مرد میشود و مردی با یک عکس و نام تبدیل به زنی زیبا و پر طرفدار میشود . و زنی ضعیف و ناتوان میتواند با یک عکس و یک نام مستعار در کنارش بدل به شیر غرانی شود و فریادش بلند تر از تندر میشود .

میایی و پشت کامپیوتر مینشینی و با دوستان مهربانی که در آنسوی این سیگنال ها نشسته و دارد برایت مینویسد دردِ دل میکنی ، از بدبختی هایت حرف میزنی و میتوانی  برایش از همه چیز بگویی . گاهی هم دلهره داری و میترسی که نکند این دوست چهره پنهانت که داری برایش مینویسی دشمنت باشد و گرگی در آمده در لباس میش .

از میان این همه نام مستعار از کجا بدانی که کی کیست ؟

......................................................................................

من خودم در همان نخستین روزهای آشنایی ام با این تندیسهء فریب و فریبایی دل و دین را از دست دادم . و سراپا شیفته و فریفته ی "فیس بوک" شدم .از شام تا بام پشت غمپیوتر نشسته یادداشتها و برداشتهای دوستان را میخواندم و در عکس های شان لایک میزدم در پای نوشته هایشان کمنت میدادم . نرم نرمک میدیدم که از فیس بوک جدایی نتوان کرد . من از این خراب کده همه چیز را یافته ام . با کسانی ارتباط پیدا کردم و گپ زدم که بدون این حضرت "فیس بوک" تا هزار سال سیاه هم نمیتوانستم  نامِ شان را یاد بگیرم . کسانیکه روزی و روزگاری دیدن شان برایم محال بود و گپ زدن با ایشان ناممکن . اکنون چنان معتاد شده ام که شاید با بهترین درمان پزشکی و در پیشرفته ترین شفاخانه ها هم نتوانم خود را معالجه کردن . ببینیم عاقبت کار مان بکجا خواهد کشید . پیش از دیدارم با این "فیس بوک" پلید چشمان روشن و مغز آرام و فعالی داشتم . از برکت "فیس بوک" حالا عینکی شده ام و ستون فقراتم کج شده و چون کشف گوژپشت شده ام . همه روز ازاین سپیده دم تا آن سپیده دم  چون بوم در بته ی غم مینشینم و به صفحه ی کمپیوتر چشم میدوزم . هی داد و بیداد از دست "فیس بوک" من اگر گلبدین راکتیار، ملا محمدعمر، حفیظ الله امین، بریژنف، چنگیز و تیمور و آتیلا و دیگر و دیگر راهیان و روندگانِ دوزخ  را ببخشم . این زوکربرگ و "فیس بوک" لعنتی اش را نمیتوانم بخشید .

..........................................................................................

سه چهار روزی نتوانسته بودم به "فیس بوک" سر بزنم . اعصابم خراب ، دهانم تلخ و بدمزه و چون معتادانیکه هیرویین نیافته باشند . رنگزرد و بد خلق شده بودم . گلویم خشک و زبانم به له له افتاده بود . تا اینکه دوباره در جایکی به دیدارحضرت "فیس بوک" نایل شدم و زیارتش کردم . بنا بر عادت همیشگی نخست درخواست های دوستان را قبول کردم و بعد از آن به پیامهای دوستان پاسخ دادم و بعدا رفتم سراغ مطالب تگ شده و نبشته های دوستان ، درپای غزل زیبایی که عنایت شهیر برایم برچسپ زده بود چشمم به کمنتی افتاد که شخصی بنام "یاد تو" نوشته بود . من این یاد تو را بدرستی نمیشناسم و همانطور که گفتم شناختن این همه آدمیکه در پشت نام های مستعار و تصاویر گونه گون پنهان شده اند کاریست بس دشوار و کاملا ناممکن . کمنتی بود به این مطلب "یک نوشته در فیسبوک نیافتم که اونجا نباشد. نمیدانم از این همه تملق این دونفر چه میخواهند؟" و بعدا نام من و الیاس صبوری را نوشته است و نصیحت هایی داشته و از دیدن لایک و کمنت ما در نوشته های دوستان عصبانی شده است . باز در کمنت دومی نوشته است "ماهاست که هیچ نوشته ای را در فیسبوک بدون لایک یا کامنت شما دونفر ندیده ام. بدون شک این یک نوع مگس شدن در ....است

به راستی منظور بدی از این حرفم ندارم و به هردوی شما احترام دارم این حرفم را در حد یک مشوره بخوانید

خوب نمیخواهم با بحث کردن شهیر را نیز عصبانی کنم." .... نخست میخواهم از "یاد تو "بپرسم که نازنین! اگر من و الیاس صبوری نوشته های دیگران را میخوانیم، لایک میزنیم و کمنت میدهیم . بخودت چه ضرری رسیده است که چنین فریاد و فغانت برآمده است ؟ . باری در یکی از نوشته های گلی ترقی خوانده بودم که" من نان چه کسی را آجر کرده ام؟" حالا هم نمیدانم که من در "فیس بوک" نان این «یاد تو» ی پنهان شده در پشت یک نام مستعار را آجر کرده ام یا نه . راستی تا جاییکه یادم میاید من با "یاد تو" هیچ پدرکشتگی و پلوان شریکیی ندارم . و نمیدانم که این نازنین نقابدار چرا و چه وقت از من خفه شده است . که دست به اینچنین مشورهء پر از زهر و زنگار زده است . آیا شما هم چنین مشوره و پندی از کدام نازنینِ نقابدار شنیده اید ؟ . و کمنت آخریش هم این است "اگر توهین هم باشد شما دو نفر مگس .... بیش نیستید . بهتر متوجه شوید " از خواندن این کمنت ها ، نخست خون در مغزم دوید شقیقه هایم درد گرفتند و شاید هم رنگم پریده و چشمانم سرخ شده بودند . هار شده بودم و میخواستم تمام دو و دشنام هایی را که در تمام شنیده بودم و یاد داشتم بریزم بر سر این نازنین نقابدار . باز لعنت بر شیطان فرستادم و لاحول ...... گفتم و دست به هیچ سیاه و سفیدی نزدم . لعنت بر زوکربرگ که برای فیس بوک یک آیین نامه نساخته است تا همه بدانند چگونه از فیس بوک استفاده کنند . و در هیچ جای دنیای فیس بوک من هیچ نوشته یی را ندیده ام که در آن از کمنت دادن و لایک زدن بر چیزهاییکه دوستان به اشتراک میگذارند ممانعتی به عمل آمده باشد . نمیدانم  این نازنین نقابدار ما از کجا چنین فتوایی را بدست آورده و ما را تکفیر کرده است ؟

راستی بعد از خواندن آن دیدگاه ها سری به صفحه ی این مشاور ارشد فیس بوک زدم در 1990 به دنیا آمده و نرسنگ خوانده است . و بر روی پروفایلش هم تصویر یک دختر زیبا است . دیگر هیچ عکسی ندارد که مشابهتی با عکس پروفایلش داشته باشد . من میترسم که این نازنین نقابدار پسری نباشد که از عکس دختر استفاده کرده و دارد کورکورانه ما را به تازیانهء تکفیر و توهین میبندد . باز هم دعا میکنم که روزی بیاید و با نام اصلیی خود بنویسد و مستقیم در چشم هم بنگریم و سوال و جواب کنیم .

به امید روزیکه از شر این همه نازنینانِ نقابدار خلاص شویم

 

 

بهروزخاوری

بیست و چهارم سرطان

کابل ـ افغانستان