X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 22 مهر‌ماه سال 1392

داغ‌ترین ساعت روز است و آفتاب کین‌توزانه و بی‌رحم تکه تکه حرارت و گرمای سوزان خود را روی آدم‌ها فرود می‌آورد انگار می‌داند که در جاده های پُر از گرد و غبارِ کابل، آدم زودتر تشنه‌اش می‌شود و بیش‌تر به آب، نیاز پیدا می‌کند و تو در این ساعت از جادۀ صدارت به سمت وزارت داخله می‌روی، بوتل آب معدنی در دست و دراز می‌شود به سویت دستی و صدایی نازک‌تر از گل های خانۀ سابقه تان که اکنون تنها نوستالژی و خاطره اش باقی مانده است بلند می‌شود، صدایی ظریف، ضعیف و شکننده، که لرزیدن و ترک ترک برداشتنش را در فضا حس می‌کنی
ـ کاکا جان همی اَو ته خو بتی
دو گام پیش‌تر
ـ الا خیر یک روپه گک بتی بچیم اولادایم گشنه هستن
دو سه قدم بر نداشته‌ای که صدایی دیگر
ـ بچیم شو جمه است یک چیزی خو بتی
گرما زده تو را و تو زده‌یی در قلب این این خیابانِ خاکی و سر افگنده از شرم به زیر، از شرم این‌که نخواستی یا نتوانستی بوتلِ آب معدنی ات را بدهی به آن دخترکِ چار یا پنج ساله‌یی که چادر نخ‌نمایی بر سر و روی خود افگنده و لبانش از تشنگی خشک شده اند درست روبه‌روی فرتورگری رام پرکاش ایستاده ای که دو خودرو بسیار بزرگ ارتشی ناتو با آن آژیرهای وحشت ناک شان می‌گذرند موجی از ترس و هراس بر فراز همه سایه می‌گستراند و خودرو کرولای سیاهی را می‌بینی که به سرعت برق و باد از پهلوی شان می‌دود و ناپدید می‌شود. چند گام آن‌طرف تر دخترکان خرد سال و نوجوانی، تازه از دبیرستان برآمده و می‌خواهند بروند خانه و ترس از مرگ در وجود هر کدام کرده خانه.
ترس از انتحاری و پارچه پارچه شدن برای نخستین بار وجودت را می‌لرزاند و نخستین بار است که نمی‌خواهی آن جناب عالی و آن آورندۀ مرگ اهالی و آن نابودگرِ اعظمِ جمیع خوش‌حالی، عزرائیل عزیز و دردانه را ببینی و می‌گویی عزرائیل جان! تو را به جانِ هر که دوستش داری سوگند سوی من نیا