X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392

دو سگ

چاشت های این روزها داغ اند و خیلی هم داغ، انگار می‌خواهند روزهای گرم و دهن خشک‌کنِ تابستان را به یاد مان بیاورند. از گرمی و تشنگی به له له زدن افتیده ام، حالتِ سگ بی صاحب و ولگردی را دارم که دل هیچ کسی به حالش نمی سوزد و خودش نیز نمی‌تواند از دیوار کنارۀ دریا بپرد پایین و لبی تر کند. دیدنِ این‌گونه سگ‌ها چیز غریبی نیست، کافی است دو دقیقه زیر این آفتاب سوزان بایستی و بنگری. چشمت به ده ها تا از این سگ‌ها می افتد که با سر و وضع خاک‌الوده و کثیف و با شکم های گرسنه، زبان را از دهان بیرون کشیده، نفسک نفسک می زنند. گرسنگی و تشنگی رمقی در بدن شان نمانده و در پشتِ آن چشم های خسته شان، اندوهی عمیق و زجری تحمل نشدنی موج می‌زند و آرام آرام بالا می آید و چون پردۀ اشکی شفاف تمام چشم های شان را می پوشاند.
هیچ کسی نمی‌داند در پشتِ این نگاه های خسته و غم آلود، چه چیزی نهفته است؟
در رستۀ کتاب‌فروشی های پلِ باغ عمومی نشسته ام بر لب جویکی خشک و رو به دریا دارم، در دو قدمی ام سگ سفیدی خوابیده و سر بزرگِ خود را میان دو دستش نهاده، انگار که آدم بخواهد زانوی غم در بغل بگیرد. پوست سگ سفید است و رگه های زردی دارد. پوزۀ باریک و خوش ساختش، با آن دماغِ سیاه و گوش های کوچک، زیبایی خاصی به سگ بخشیده است. بیش از حد لاغر و تکیده است و خیلی هم چرک و چتل. آفتاب داغ و سوزان با بی رحمی خاصش بالای هر دوی ما می تابد و گرما تکه تکه روی ما می افتد، هر دو زبان از کام کشیده ایم بیرون و افتیده ایم به له له زدن. سگ چشم هایی قهوه یی دارد و زیر هر چشم، سیاهی سرمه سانی هست که آدم را یاد چشم های آهو می اندازد. در چشم های سگ خیره می شوم، نمی دانم چه چیزی پشت این چشم هاست؟ اما هر چه که است نوعی غم و اندوه ناشناخته را به آدم منتقل می‌کند و آهسته آهسته آدم را خفه می‌کند. به قول هدایت چشم های انسانی دارد این سگ. انگار آدمی، با چشم های قهوه یی که سیاهی سرمه سان دور شان، چشم های آهو را، به یاد آدم می آورد، به سویم می بیند. آدمی درد دیده و ستم کشیده.
یک هو شیطان در دلم می اندازد نکند، که این چشم ها متعلق به آدم باشند؟ آدمی که روزگاری زندگی کرده است روی این کرۀ خاکی و بعدِ مردن، روحش حلول کرده در کالبد این سگ و همه چیزش سگ شده به جز آن دو چشم قهوه یی که زیر شان سیاهی سرمه سانی دارند و آدم را یاد چشم های آهو می اندازند.
این فکر لحظه به لحظه قوت می گیرد و در سرم شروع می کند به گردیدن، گیج و منگ شده ام و بغضی عجیب گلویم را می گیرد بغضی لعنتی و موذی، انگار نمدی تر کرده را در گلویم فرو برده اند.
با خود می گویم نکند این چشم های غمگین مال دختری بوده اند که مادر اندر داشته و همیشه در رنج بوده، شاید هم مال پسر زیبا و ظریفی بوده اند که در دربار پادشاهی ستم‌گر غلام بوده و همیشه در رنج و اندوه. چشم های این سگِ لعنتی، خیلی انسانی اند و خیلی هم غمگین.
با خود می گویم اگر تناسخ درست باشد و این سگ به راستی در گذشته آدم بوده چی گونه آدمی بوده، به چی زبانی حرف می زده و چی گونه می اندیشیده؟ آیا به ذهنش خطور می کرد که روزگاری سگ بگردد و در رستۀ کتاب فروشی پلِ باغ عمومی، از گرسنگی و تشنگی له له بزند و دیوانه‌یی به نام بهروز، در دو قدمی اش بنشیند و چشم در چشم هم بدوزند.
می روم و یک دانه برگر از برگرفروشی بغل می گیرم، چپس ها و ساسچ اش را خودم می خورم و نان هایش را به سگ می اندازم. مطمین و با وقار نان ها را می جود. مانند دیگر سگ ها نمی بلعد بل آهسته آهسته فرو می برد. با خود می گویم شاید دندان درد داشته باشد که نمی تواند با شتاب نان بخورد. شایدهم دندان سگ ها هیچ وقتی درد نکند.
می خواهم برایش آب بیاورم اما هیچ چیزی ندارم و نه چیزی در دسترس است در این چاشتِ داغ و سوزان. می گویم رفیق! مرا ببخش که نمی توانم برایت آب بدهم و هنوز هم نمی دانم که آن سگ آب یافت یا نه؟
از جایم بر می خیزم که به راه بیفتم، سگ با حق شناسی نگاهم می کند و دم می جنباند، شاید هم می خواست با من بیاید ولی ترسید. یک بار دیگر به چشم هایش خیره می شوم. دو چشم انسانی قهوه یی رنگ که زیر شان سیاهی سرمه سانی دارند و نگاه غم زده و شرمگین شان، آدم را یاد نگاه کودکی یتیم می اندازد.
نگاره: ‏چاشت های این روزها داغ اند و خیلی هم داغ، انگار می‌خواهند روزهای گرم و دهن خشک‌کنِ تابستان را به یاد مان بیاورند. از گرمی و تشنگی به له له زدن افتیده ام، حالتِ سگ بی صاحب و ولگردی را دارم که دل هیچ کسی به حالش نمی سوزد و خودش نیز نمی‌تواند از دیوار کنارۀ دریا بپرد پایین و لبی تر کند. دیدنِ این‌گونه سگ‌ها چیز غریبی نیست، کافی است دو دقیقه زیر این آفتاب سوزان بایستی و بنگری. چشمت به ده ها تا از این سگ‌ها می افتد که با سر و وضع خاک‌الوده و کثیف و با شکم های گرسنه، زبان را از دهان بیرون کشیده،  نفسک نفسک می زنند. گرسنگی و تشنگی رمقی در بدن شان نمانده و در پشتِ آن چشم های خسته شان، اندوهی عمیق و زجری تحمل نشدنی موج می‌زند و آرام آرام بالا می آید و چون پردۀ اشکی شفاف تمام چشم های شان را می پوشاند.
هیچ کسی نمی‌داند در پشتِ این نگاه های خسته و غم آلود، چه چیزی نهفته است؟ 
 در رستۀ کتاب‌فروشی های پلِ باغ عمومی نشسته ام بر لب جویکی خشک و رو به دریا دارم، در دو قدمی ام سگ سفیدی خوابیده و سر بزرگِ خود را میان دو دستش نهاده، انگار که آدم بخواهد زانوی غم در بغل بگیرد. پوست سگ سفید است و رگه های زردی دارد.  پوزۀ باریک و خوش ساختش، با آن دماغِ سیاه و گوش های کوچک،  زیبایی خاصی به سگ بخشیده است. بیش از حد لاغر و تکیده است و خیلی هم چرک و چتل. آفتاب داغ و سوزان با بی رحمی خاصش بالای هر دوی ما می تابد و گرما تکه تکه روی ما می افتد، هر دو زبان از کام کشیده ایم بیرون  و افتیده ایم به له له زدن. سگ چشم هایی قهوه یی دارد و زیر هر چشم،  سیاهی سرمه سانی هست که آدم را یاد چشم های آهو می اندازد. در چشم های سگ خیره می شوم، نمی دانم چه چیزی پشت این چشم هاست؟ اما هر چه که است نوعی غم و اندوه ناشناخته را به آدم منتقل می‌کند و آهسته آهسته آدم را خفه می‌کند.  به قول هدایت چشم های انسانی دارد این سگ.  انگار  آدمی، با چشم های قهوه یی که  سیاهی سرمه سان دور شان، چشم های آهو را، به یاد آدم می آورد،  به سویم می بیند.  آدمی درد دیده و ستم کشیده.
یک هو شیطان در دلم می اندازد نکند،  که این چشم ها متعلق به آدم باشند؟ آدمی که روزگاری زندگی کرده است روی این کرۀ خاکی  و بعدِ مردن، روحش حلول کرده در کالبد این سگ و همه چیزش سگ شده به جز آن دو چشم قهوه یی که زیر شان سیاهی سرمه سانی دارند و آدم را یاد چشم های آهو می اندازند.
این فکر لحظه به لحظه قوت می گیرد و در سرم شروع می کند به گردیدن، گیج و منگ شده ام و بغضی عجیب گلویم را می گیرد بغضی لعنتی و موذی، انگار نمدی تر کرده را در گلویم فرو برده اند. 
با خود می گویم نکند این چشم های غمگین مال دختری بوده اند که مادر اندر داشته و همیشه در رنج بوده، شاید هم مال پسر زیبا و ظریفی بوده اند که در دربار پادشاهی ستم‌گر غلام بوده و همیشه در رنج و اندوه. چشم های این سگِ لعنتی، خیلی انسانی اند و خیلی هم غمگین. 
با خود می گویم اگر تناسخ درست باشد و این سگ به راستی در گذشته آدم بوده چی گونه آدمی بوده، به چی زبانی حرف می زده و چی گونه می اندیشیده؟ آیا به ذهنش خطور می کرد که روزگاری سگ بگردد و در رستۀ کتاب فروشی پلِ باغ عمومی، از گرسنگی و تشنگی له له بزند و دیوانه‌یی به نام بهروز، در دو قدمی اش بنشیند و چشم در چشم هم بدوزند.
می روم و یک دانه برگر از برگرفروشی بغل می گیرم، چپس ها و ساسچ اش را خودم می خورم و نان هایش را به سگ می اندازم. مطمین و با وقار نان ها را می جود. مانند دیگر سگ ها نمی بلعد بل آهسته آهسته فرو می برد. با خود می گویم شاید دندان درد داشته باشد که نمی تواند با شتاب نان بخورد. شایدهم دندان سگ ها هیچ وقتی درد نکند.
می خواهم برایش آب بیاورم اما هیچ چیزی ندارم و نه چیزی در دسترس است در این چاشتِ داغ و سوزان. می گویم رفیق! مرا ببخش که نمی توانم برایت آب بدهم و هنوز هم نمی دانم که آن سگ آب یافت یا نه؟
از جایم بر می خیزم که به راه  بیفتم،  سگ با حق شناسی نگاهم می کند و دم می جنباند، شاید هم می خواست با من بیاید ولی ترسید. یک بار دیگر به چشم هایش خیره می شوم. دو چشم انسانی قهوه یی رنگ که زیر شان سیاهی سرمه سانی دارند و نگاه غم زده و شرمگین شان، آدم را یاد نگاه کودکی یتیم می اندازد.‏