X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390

ماتمی بر مزار حسن خط

نمیدانم برای چه کاری به انبار تهکاوی خانه مان میروم . ولی یادم است که چیزی را میپالم . در میان اشیای در هم و برهم بار مانده از سالهای گذشته چشمم به انبوه کتاب و مجله می افتد که در گوشه ای بالای هم انبار شده اند . ناخود آگاه شروع میکنم به زیر و رو کردن شان . که کتابچه ی زرد و رنگ و رو رفته ای بدستم می افتد . کتابچه حالتی زار و نزار دارد و از گرد و خاکش میتوان گفت که سالهاست

کسی ورقش نزده است . خاکش را میتکانم و بازش میکنم در صفحه ی اولش نوشته است .

کتابچه ی حسن خط

صنف سوم

بهروز

سال (....)

نمیدانم  سالش را  چرا خط خطی کردد اند . اما مطمئنم که کار خودم نیست .یکهو به گذشته ها میروم گدشته های دور .و خاطره ها چون چراغی کم نور که در انتهای کوچه بر افروخته باشند . در ذهنم شروع میکنند به سو سو زدن .

......................................................

امروز وقتی که پایم را در صنف میگذارم همه بچه ها از آمدن معلم نوی حرف میزنند که تازه به مکتب آمده و تاحال درس نداده است . ازینکه بچه ها او را دیده اند و من ندیده ام حسادتم میشود . و برای دیدنش بیقرارم .

چند لحظه بعد مردی جوان و بسیار خوش پوش و خوش سیما داخل میشود و سلام میدهد لبخندی بر لب دارد و با همه بچه ها دست میدهد و احوال پرسی میکند . برای همه ی مان عجیب است . این نخستین معلمی است که با خنده و خوشرویی به صنف آمده است .

در حالیکه دیگر معلمان عبوس و ترشرو میامدند . و خسته خسته درس میدادند . معلم نو برعکس همه ی شان است .

بعد از احوالپرسی میگوید اول نمره ؟ من ترسان و لرزان از جایم میخیزم و استاد میشوم . با لبخند میگوید

تباشیر

توته ی تباشیری برایش میدهم که با خطی به غایت خوش بر روی تخته ی سیاه مینویسد .

مضمون : حسن خط

معلم  : حسن خان

نمیدانم میان حسن خان و حسن خط چه رشته ای وجود دارد ولی میدانم که باهم خیلی دوست اند. تند تند قلم نی ها و کتابچه های خود را میکشیم و منتظر میشویم تا امر نوشتن بدهد . معلم خوش پوش و خوش سیما میگوید بنویسید هرچه دلتان میخواهد . منتهی بی مفهوم و معنا نباشد . نوشته میکنم  . دهقان به پدرم گندم داد و پدرم آن را به آسیاب برده آرد کرد . مادرم از آن آرد نان پخت .

معلم می آید  و به مشقم میبیند . و بسیار کوشش میکند که جلو خنده اش را بگیرد که نمیتواند و سرانجام پق پق میخندد و میگوید

گرسنه هستی ؟

با لحنی که کوشش میکنم دروغ بودنش معلوم نباشد میگویم

نی صایب سیر استم

معلم با نوعی بی اعتمادی به طرفم میبیند . چنان نگاهم میکند که گویا دروغم را فهمیده است . سرخ سرخ میشوم . میپرسد

راست میگی ؟ سیر استی ؟

در حالیکه سخت گرسنه استم  و از سر صبح ام چیزی نخورده ام ولی زور زده زور زده میگویم

نی براستی سیر استم

چیزی نمیگوید وشروع میکند به حرف زدن درباره خوشنویسی و اینکه چقدر هنر زیبا و ظریف است

چقدر مردم به داشتن یک خط زیبا و پاکیزه نیاز دارند .نمیدانم چرا ولی همیشه ازین معلم خوشم میاید و هرروز دستوراتش را به وجه احسن اجرا میکنم و کوشش میکنم سر مویی هم از اوامرش سرپیچی نکنم . .........


ادامه دارد