سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392

گرگِ همیم


از چند روز قبل میان مان شکرآب شده بود و هر دو گروه دندان‌برهم‌سایی هایی داشتیم به روی همدیگر و برای همدیگر، علتش به درستی یادم نیست؛ شاید بر سر فوتبال بود و شاید هم بابتِ رقابت تنگاتنگی بود که میان ما بچه‌های به اصطلاح خوش‌تیپ و خوش‌پوش بر سر تصاحب و گپ دادنِ دخترهای زیبا و مغرور دبیرستان نمبریک و آموزش‌گاه تازه تأسیس شده زبان انگلیسی صورت می‌گرفت و گاهی به دعوا و بزن بکوب هم می‌رسید اما نه بسیار شدید. هر چه بود وحید را وا داشت در میدان فوتبال خطاهای آشکاری بکند و دست بزند به تمسخر و توهین که حوصلۀ من و حارث را به نقطۀ پایانش می‌رساند. تازه از میدان بیرون شده بودیم و در پیش روی خانۀ کاکا نوراحمد که جنرال مقتدر و هیبت‌ناکی بود ناگهان حارث و وحید بعد از ردوبدل چند فحش گلاویز شدند، دست به یخنی زدنی و دیدنی از دو نوجوانِ تازه پشت لب سبز کرده و خوش‌صورت که لندغرهای شهر "بچۀ شیر و پراته" می‌خواندند شان، هر دو ورزش‌کار و پر از غرور جوانی، دَو و دشنام ها خصوصی‌تر، زشت‌تر و ناموسی‌تر شدند. هیجانِ نوجوانی، کاکه‌گیِ گویا رفیق را تنها نگذاشتن، دلی پر خون از وحید داشتن که فرزند فرمانده معروفی بود و به قدرت پدر می نازید و بالاخره هیجانِ نخستین لگدهای بلند بعد از تمرینِ چاک صد وهشتاددرجه در باش‌گاه کونگفو، همه دست به هم داده زیر پوستم را قلقلک می‌دادند برای هنرنمایی و نشان دادنِ کاکه‌گیِ که انگار با زدن و خون ریختن مرفوع می‌شد. با حارث هم‌گام شدم و از دو طرف پشت و پهلوی وحید را خرد و خمیر کردیم، جانور درون مان بیدار شده بود برای ریختنِ خونی پاک و بی‌گناه که تنها راه سرافرازی و مردی می‌پنداشتیمش. وحشی‌گری ما چندان شگفتی‌برانگیز و مشمئزکننده نبود که بی‌تفاوتی، بی‌احساسی و گوسفندی عمل کردن مردم، انگار به تماشای تیاتری آمده‌اند، لب‌خند بر لب و با چشم‌هایی برق‌زده از خرسندی، این بزمِ خون و خریت را به تماشا نشسته بودند. بالاخره نثار آمد و ما را از دریدن بیشتر لاشه‌یی باز داشت که وحید نام داشت و انگار نه انگار با ما فوتبال بازی کرده و دوست بوده ایم. از ترس پدرش و سوگندی که خورده بود در انتقام فرزندش ما را چنین و چنان می‌کند چندین روز به مکتب نرفتیم تا این‌که آب‌ها از آسیابها فرو افتاد و فتنه خفت.
با این مقدمۀ درازتر از متن می‌خواهم بگویم که، حس هم دردی، دردِ مشترک جمعی، وجدانِ جمعی و این گونه کلمات قلنبه سلنبه صرف روی کاغذ مانده اند و مردم ما، مردم شهر فیض آباد، همان گوسپندانی‌اند که قطار ایستاده و یگان دوگان، به مسلخ سگ‌های هاری از نوع شهردار و فرزندش می‌روند و ضیافتِ قربانی خود و فرزندان شان را به تماشا می‌نشینند من بار بار در چشمان مردمان این شهر اشتهای سیری‌ناپذیرِ دیدنِ جنگ و جدل را دیده‌ام که با لبخندهایی احمقانه بر لب و با نوعی بی‌تفاوتی وحشت‌ناک پیرامون رویدادهای خونین دورو بر شان خاموش بوده اند. مطمئناً، سلاخی فجیع و دردناکِ مهندس جاوید واپسین قتلِ پسر شهردار نیست و این نوجوانِ آبی‌چشمِ رهیده از بندِ انسانیت و آدم‌گری قتل‌های بیشتری را انجام خواهد داد اکنون که دیگر دستش به کشتن، پاره کردن و دریدن گوشتِ گرم و تازۀ مردم شهر رَو شده است. به قول پیرزنانِ دهکده مان "پردۀ انسانیتِ صورتش دریده" و به هیچ چیزی بند نیست. روزگاری برتولت برشت از فاجعۀ فاشیزم و ابعاد آن حرف می زد که اگر فاجعه و وحشتی کوچک باشد واکنش بسیاری را بر می انگیزد و هیاهویش همه جا را می گیرد ولی وقتی فاجعه و کشتار به صدها و هزارها تن برسد دیگر همگان به آن خوی کرده و هیچ اعتراضی نمی شود، امروز مردم شهر فیض آباد نیز به این سلاخی‌های خیابانی و قلدری‌های نورمحمد، نورِ چشمِ شهردار نذیرمحمد خان خو کرده و خنثی شده اند.