X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 28 مهر‌ماه سال 1392

مردی با پیشانی بلند و درخشان


آن روز دلهرۀ عجیبی داشتم، شوق و هراس هر دو باهم و درهم، اولین بار بود که پایم را به مکتب می گذاشتم و این می شد مساوی با کم شدنِ مدت گاوچرانی، خیلی خوشحال بودم چرا که نه؟ آخر نیمی از روز را مکتب خواهم رفت و رفتم، بر خلاف دیگران که پدری، عمویی، برادربزرگی یا کسی از فامیل با هاشان برود تک و تنها رفتم. مکتب را بلد بودم می دانستم کجاست، دفترچه در دست و مدادی در جیب، دروازۀ کهنۀ مکتب با آن دیوارهای نیمه فروریخته هنوز هم هر لحظه در ذهنم فرو می ریزند و حافظه را سرریز از خود می کنند. از پله ها بالا آمدم اندکی هم مغرور شده بودم و گردن افراشته؛ اما لرزان و ترسان، مغرور از شلوار نوی که پدر برایم خریده و شبیه به پوست پلنگ هایی بود که در کوهِ پشت خانه مان پرسه می زدند و از تیررس مجاهدانی می گریختند که شلوارهایی مشهور به پلنگی بر تن شان بود و شکار پلنگ و آدم تنها تفریح شان. ترسان از محیط ناشناخته و آموزگارهایی که هیولاهای ترس ناکی بودند در ذهن ما، همانند مجاهدان که هیولاهایی بودند به واقعیت و چپاول های شان پایان نیافتنی و قصۀ شان را از بچه های کوچه بسیار شنیده بودم. پله ها و میدانِ خاکی‌یی را طی کردم که بعدها هر روز در آن ما را صف می بستند و به خاطر غیرحاضری چوب می زدند که مردی از روبرو آمد، همین الان هم که چشم هایم را می بندم مردی با پیشانی بلند و جلادار از عرق و آفتاب، قدی کوتاه و بروت های کوچکِ هیتلری در سراسر چشمم می دود و مغز را می آشوباند از خود و با خود.
مردی از جنس شرافت و صداقت و مردی ساخته شده از مهر و خشم، مهری مداوم و خشمی زودگذر. اندکی دیرتر دریافتم که این آدم مدیر مکتب است و فرمانش بر مکتب جاری و جایگاهش در آن حوالی بس بلند.
بار بار از گناهم در گذشته بود و معافم داشته بود از چوب خوردن، در آن سال ها می پنداشتم به سبب این که پدرم یگانه معلم درس تاریخِ آن مکتب است و هر روز با افغانستان در مسیر تاریخ زیر بغل و گروهی از بچه ها از پشت به مکتب می آید از مجازات معافم می دارد سال ها بعد برایم گفت دلش به نحیفی ام می سوخته و نمی خواسته دانش آموز سال اولی مردنی‌یی را به فلکه ببندد که برای دانش آموزان سالِ آخر شعر سنایی (ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار .... و الخ ) می خواند و ناصر خسرو و چه گوارا را می شناسد.
بینی پسری را شکسته بودم و دختران صنف دوم را متلک بار کرده بودم که یادم نیست چی بود هر چه بود پایم را به اداره کشانده بود و به خطِ بینی کشیدن که سر باز زدم و نپذیرفتم، ترسانده بودم به اخراج از مکتب و سه پارچۀ جبری؛ خون در رگ هایم یخ بسته بود از ترس، اما روحِ خبیث‌م آرام نمی گرفت و هر روز دستۀ تازه تری از گل به آب می دادم.
دانش آموز سالِ چارم بودم و سیزده روز مکتب نرفتم، از بی کفشی و پابرهنه بودن، با گاوهایم از دشت بر می گشتم که دید و کلی نصحیتم کرد، گفت پابرهنه بودن عیب نیست مکتب نرفتن عیب است، اکنون که پدرت نیست باید بیشتر زحمت بکشی و درس بخوانی وقتی که آمد نباید کم بیاری در درس، فردایش موزۀ پلاستیکی سیاهی برایم آورد و باز شدم مکتب رو.
بار بار از مکتب دورش کرده بودند مسوولانِ مسوولیت نشناسِ آموزش پرورش و هر بار می کوشید به نوعی و به نحوی بیاید و دلداری مان دهد از نبودش و آدم باشیم در نبودش.
همان سال چارم و برای آخرین بار مدیرم بود، شانزده سال تمام ندیدمش و یک بار هم برای کوتاهی در جای دیگری دیدیم و گپیدیم، اما خیلی کم و کوتاه.
امشب شنیدم که رفته است و برای همیشه، دیگر هیچ کودکِ پلنگی پوشی در اولین روز آمدنش به مکتب مردی را نخواهد دید که پیشانی بلندش بدرخشد از آفتاب و عرق و بروت های کوچکِ هیتلری داشته باشد و دانش آموزِ نحیف و شیطانش را مجازات نکند و دلش بر نحیفی ش بسوزد.
دیگر هیچ مدیری نخواهد بود که برای دانش آموز صنف چارمش موزه های سیاهی بیاورد و تشویقش کند به مکتب رفتن
یادت جاودانه باد مدیر دوست داشتنی من امان بیک زیوری و روحت شاد