X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 22 مهر‌ماه سال 1392

دردنامه

شمعی افروخته در برابر و شمعی سوزان در دل، و دلی خونین از درد. سی سال و اندی هست که می‌سوزد این شمع در دل و داغ‌ها، هی تازه‌تر از قبل، به کدامین سنگ بکوبم سرم را؟ سری که از درد سنگ شده هست.
نمی دانم به کی دل بسوزانم؟ به مادرکلانِ پیرم که چشمش تا دَم مرگ میخ مانده بود بر در، که هر آن پسرش در آید از در و مادر را گیرد به بر، یا به پدرکلانم که ناپدید شدنِ برادر و برادرزاده‌ کمرش را خم کرد و شکستاند و درحین جوانی پیرش کرد.
به زنِ کاکایم دل بسوزانم که در بیست سالگی شوهرش، نخستین پزشک شغنان و از خردمندترین مردان آن روزگار را از دست داد و سی و چند سال هست که لقب "زنده‌بیوه" را با اندوهی عظیم بر دوش می کشد یا به دختر کاکایم که هنوز لبخند زدن را نیاموخته یتیم شد و از پدر به جز عکس چیز دگری ندیده است و هنوز که هنوز هست، تنها و یگانه آرزویش این هست کاش، صد کاش یک بار صدای پدر را می شنید یا صدایش می زد پدر!
سی و چند سال، هر کسی آمد و فریب مان داد، یکی می‌گفت کاکا داکتر تان در ایران هست و من چندین بار ملاقاتش کردم، در آمدنی دیگر عکس و نامه اش را برای تان می آورم و بی‌چاره مادرم چی بی‌تابانه به دروغ های شان گوش می داد و چه ساده‌دلانه امید در دل می‌پرورانید. یکی جوراب های این مهمانِ شیاد را مشتاقانه می‌شست و یکی کفش‌هایش را عاشقانه برس می‌زد که حاجیِ مهمان، کاکا داکتر را می آورد. دیگری می آمد و می گفت در چین هست و می آورمش با خود، و هی چه انتظارهایی که نکشیدیم و چه دروغ هایی که نشنیدیم. شاید تنها ما چنین فریب نخورده باشیم تمام بازمانده گان این جنایت، سرنوشت هم سانی داشته باشیم و یک سان فریب خورده و انتظار کشیده ایم. سرانجامش این انتظار را پایانی آمد و این فهرست قربانیان هشتِ صبح گره از کار گشود و معلوم شد که بستگانِ ما در همان سال های دهشت و وحشت گلوله باران شده اند و پلیگونِ خونینِ پل چرخی آنان را بلعیده. و آدمک هایی که تا دیروز در سفرۀ اجدادم نان خورده بودند نمکدان را شکستانده و بزرگان خانواده ام را به نامِ سکتاریست، ضد انقلاب، اشراف... به جوخۀ اعدام سپرده اند تا خود به ولایت و حکومت و صلاحیت برسند. اما به تعبیر دوستِ خردمندم خسرو مانی، "تاریخ این جان‌ور رام نشدۀ بی‌پیر" روسیاه شان ساخت و شرم‌سار، از کرده و کردار خویش افسوس می کشند. هر چند هنوز هستند عده یی که از گذشته درس عبرت نگرفته و هنوز هم با هورا گفتن و عربده کشیدن در گذشتۀ سیاه و ننگین خویش می زیند و هنوز این تار چرکینِ پیوند خود با گذشته را نگسسته اند.
اگر من و ما، این جان‌ور خویانِ آدم نما را ببخشیم، تاریخ این جان‌ور رام نشدۀ بی پیر نخواهد بخشید و بر طبلِ رسوایی شان خواهد کوفت، کوفتنی مرگ‌بار و استخوان‌شکن، کوفتنی ذلت ساز و رسوا گر

پ . ن : کاش در کابل می بودم و شمعی را می افروختم به یادِ آن دانش آموز صنف هفتم که به نام ضد انقلاب تیرباران شده یا به یاد آن شاگرد مستری که جرمش توهین به رهبر رسوای خلق در ملاء عام بوده هست.

تصویر را از صفحه حکیم مظاهر عزیز گرفته ام.
— با ‏‎Wahid Atah‎‏.
نگاره: ‏شمعی افروخته در برابر و شمعی سوزان در دل، و دلی خونین از درد. سی سال و اندی هست که می‌سوزد این شمع در دل و داغ‌ها، هی تازه‌تر از قبل، به کدامین سنگ بکوبم سرم را؟ سری که از درد سنگ شده هست.
نمی دانم به کی دل بسوزانم؟ به مادرکلانِ پیرم که چشمش تا دَم مرگ میخ مانده بود بر در، که هر آن پسرش در آید از در و مادر را گیرد به بر، یا به پدرکلانم که ناپدید شدنِ برادر و برادرزاده‌ کمرش را خم کرد و شکستاند و درحین جوانی پیرش کرد.
به زنِ کاکایم دل بسوزانم که در بیست سالگی شوهرش، نخستین پزشک شغنان و از خردمندترین مردان آن روزگار را از دست داد و سی و چند سال هست که لقب