دوشنبه 22 مهر‌ماه سال 1392

هذیان فیسبوکی

بعد از یک‌سال دوری و دردکشیدن، تا یک ساعتِ دیگر رهسپار بدخشان ـ یشتیو می‌شوم و اگر طبیعت کدام ناجوانی نکند سه روز بعد در یشتیو خواهم بود. هیجان زیادی دارم و سخت بی‌صبرم، به قشلاق می‌روم قشلاقی که زیباترین و خوش‌آب و هوا ترین ایلاق ها را دارد و خوش‌قد و قامت‌ترین دختران را که بهترین چوپان اند و شوخ‌ترین بزغاله ها را می‌چرانند در میان کوه‌پاره هایی که رشک جنت اند و مایۀ عشرت، و بر کنارۀ چشمه هایی با چشمان غزال گون شان، چشم بازی می کنند که مفرح ذات اند و آب حیات
امسال هیجانم دو چندان هست چرا نباشد؟ آخر، مانی آنجاست مانی کوچولوی من، که اورنگ با بدجنسی نوروزعلی‌اش می‌نامد و می‌کوشد میان مذهب و رسم و رواج پُل بزند و مانیِ نازنینم را با سنتِ تازی آشتی دهد. خدا بزند این اورنگ را که از همین حالا دست از سر پسرم بر نمی دارد و دوست دارد با نوروزعلی خواندنش، او را نیز عرب‌زده کند مگر نمی داند؟ من نامش را دقیق و درست مانی گذاشته ام به امید این که زود بزرگ شود و از رمز و راز زندگی مانی پیام‌بر باستانی ایران باخبر شود و مانندِ پدرکلانِ پدرکلان هایش، زرتشتِ بزرگ کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک را پیشه کند و هرگز بر روی کسی شمشیر نکشد و زن و فرزند کسی را به کشتن ندهد و فقط و فقط یک زن برگزیند و با او به شادی و شادخواری عمر گذراند