X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392

زریاب و زنبورهای خزانی


بخشِ دوم
با دریغِ بسیار که آن کست نبود در میان کتاب‌ها، همان‌گونه که بیشتر کتاب ها نیز نبودند. و من بی هوده این سه سال را انتظار کشیده بودم. دلم برای آن کست و آن صدای خوش‌آیند که در باره آشنایی خودش با طاهر بدخشی گپ می زد و از زنبورهای سست و بی حالی می گفت که در ماه میزان به هر سو می افتیدند تنگ شده بود و آرزو می کردم که یک بار دیگر آن صدای نرم و خوش آیند را بشنوم. آن روزها شنیدن و گوش کردن رادیو بی بی سی از جمله کارهایی بود که می شد فرض نامیدش در خانۀ ما تمام کوشش به کار بسته می شد تا رادیو خاموش نباشد و پدرم همیشه به رادیو گوش می داد به رادیوی بی بی سی شاید تمام آدم های کلان دوست داشتند گوش بدهند به رادیو بی بی سی. کست های بسیاری آمدند و مدت ها وقت ما را ضایع ساختند ولی آن کست دیگر نیامد و آن صدای نرم و دلپذیر که از آشنایی خود ش با طاهر بدخشی در یک روز سرد پاییزی حرف می زد.
سال‌ها گذشتند و رفتند و شغنان نیز مانند سراسر افغانستان دچار آشوب و آشفته‌گی شد قحطی و قیمتی بر زمین بارید شاید هم رویید از زمین، هر چه بود غمِ نان، یاد زریاب را از سرم به در کرد و هم‌چنان یاد آن کست را. مدت‌ها بود که دیگر زریاب در ذهنم نبود و هیچ نشانه ‌یی از او در زنده گی ما، نه کتابی، نه مقاله یی ونه صدای ضبط شده یی، تا اینکه یک روز ناگهان در رادیو گوینده‌یی گفت و اینک استاد رهنورد زریاب نویسنده و پژوهش‌گر برای ما حرف می زند و صدای نرم و دلپذیری دوید در سراسرِ خانه و در سراسرِ وجودم. شگفتی‌زده و پر هیجان به رادیو گوش می دادم به گمانِ بسیار رادیوی بی بی سی بود.
زریاب دوباره برگشته بود به ذهنم، از رادیو آمده بود همان‌گونه که به زنده گی ام آمده بود از کتاب های مکتب شاید هم کتاب ادبیات دری صنف هشتم( این کتاب پشتی نداشت و نمی دانم از صنف هشتم بود یا نی ) با آن داستانِ " دریا" که قهرمانش میرگل نام داشت، این داستان، داستانِ زنده گی خودم بود من بچۀ میرگل بودم که فقط نامش بهروز بود. از خواندن میرگل غرور عجیبی به من دست می داد شاید از اینکه شباهت بسیاری داشتم به بچه میرگل، مانند او دوازده ساله لاغر و مردنی، با موهای خرمایی و دندان های سپید شیری، من نیز چست و چالاک بودم و می رفتم چوپانی و با بزغاله ها بازی می کردم، میرگل و پسرش را خوب درک می کردم و می شناختم آخر ما هم فقیر و بی چیز بودیم و همسایه ما خان قدرتمندی بود که بچه هایی داشت به سن وسال خودم. بچه هایی که در ناز و نعمت می زیستند و مانند من مجبور نبودند بروند چوپانی، گاهی فکر می کردم من از بچه میرگل نیز صبورتر، شجاع تر و کارآمدتر هستم. اگر او با پدرش می رفت به چوپانی من تنها می رفتم و آب بازی را نیز یاد داشتم و کتاب می خواندم. این ها چیزهایی بودند که من داشتم و بچه میرگل نداشت.
باری یکی از زریاب یاد کرد و گفت اکنون در پیشاور است برای مجله وفا چیزهایی می‌نویسد به نام دور قمر و زمانی هم خبر شدم که زریاب رفته است به فرانسه و در مون پلیه زنده گی می کند. باری هم در کتاب جغرافیه خواندم که فرانسه انگور بسیار دارد و روزهای پاییزی اش سرد اند و من بی‌درنگ افتادم به یاد آن کست و آن صدای خوشایند که در باره آشنایی خودش با طاهر بدخشی حرف می زد و از خوشۀ انگور و زنبورهایی می گفت که در روزهای سرد ماه میزان سست و بی حال به هر سو می افتیدند. کتاب یادنامۀ طاهربدخشی را پیدا کردم و نبشتۀ زیبای استاد را خواندم خوشه انگور و بیت های مثنوی.
سال هشتاد ویک بود که یکی از شماره های فصلنامه آسمایی را به دست آوردم، یافتن و خواندنِ فصل نامه یی چون آسمایی در دهکده دورافتاده و کوهستانی مان در یشتیو موهبتی بود دست نیافتنی و سخت خوشایند. با این شماره آسمایی چیزهای بسیاری آموختم و نبشته کوتاهی از واصف باختری که گفته بود زریاب با نوشتن مارهای زیر درختان سنجد یک بار دیگر نشان داد که سالار داستان نویسی است. این نام خیلی خوشم آمد "مارهای زیر درختانِ سنجد" با خود می اندیشیدم این چی‌گونه داستانی است و چی‌گونه مارهایی؟ تا اینکه یک روز مجله دیگری به دستم رسید به نام اندیشه و هنر که انستیتوت گویته چاپ کرده بود و در برگ های پایانی مجله چشمم خورد به این عنوان، مارهای زیر درختان سنجد و خواندمش، چند بار پشت سر هم خواندم، نخواندم بلعیدم، نثر پخته آن ویرانگر بود و آن ساختار و پرداخت کاملن متفاوتش. یک بار دیگر از سلطان محمود متنفر شدم از کشتارها و ویرانگری هایش که به نام دین انجام می داد. این داستان یک سره افسونم کرد دلم به حالِ آن مار سوخت و به حال ابو ریحان بیرونی آن حکیم دانش‌مند و بزرگ که ناگزیر شده بود در برابر خودسری ها و خیره سری های سلطان لب فرو بندد و دَم نزند. دلم به استاد زریاب سوخت که خود بیرونی دیگری است، دلم به حال کودکان و زنانی سوخت که تشنه و گرسنه، وحشت‌زده و بی پناه می خواستند از خشم سلطان محمود بگریزند و به معبد سومنات پناه ببرند و دلم به معبد سومنات سوخت که قربانی حرص و آز محمود و لشکریانش شد. ده سال تمام می گذرد از آن نخستین خواندنِ مارهای زیر درختان سنجد و هنوز هم زیر زبانم است لذت خواندن نخستین. آن روزها می پنداشتم تکراری که در بعضی روایت های داستان آمده، اشتباه تایپی و چاپی است که نبود و این ناآگاهی من بود که اشتباه کرده بودم. این داستان هنوز هم رهایم نکرده است و نمی کند، هیچ داستانی و هیچ نبشته‌یی از زریاب اینگونه شیفته ام نکرده است. مارهای زیر درختان سنجد شه‌کار بی مانند زریاب است. بعدن نبشته های بسیاری را از زریاب خواندم و در مصاحبه های بسیاری صدایش را شنیدم ولی آن لذت نخستین که از شنیدن آن کست یادبود دهمین سالگرد شهادت طاهر بدخشی و حرف هایی که زریاب از آشنایی خودش با بدخشی می زد و از خوشه انگور و زنبورهایی می گفت که در ماه میزان سست و بی حال به هر سو می افتیدند هنوز هم نمی توانمش فراموش کردن و در ذهنم می گردند آن زنبورها و آن صدا.
نگاره: ‏زریاب و زنبورهای خزانی
بخشِ دوم
سپاس از دست اندرکارانِ نشریه پرسش که این نبشته گک را چاپ کردند.
==========
با دریغِ بسیار که آن کست نبود در میان کتاب‌ها، همان‌گونه که بیشتر کتاب ها نیز نبودند. و من بی هوده این سه سال را انتظار کشیده بودم. دلم برای آن کست و آن صدای خوش‌آیند که در باره آشنایی خودش با طاهر بدخشی گپ می زد و از زنبورهای سست و بی حالی می گفت که در ماه میزان به هر سو می افتیدند تنگ شده بود و آرزو می کردم که یک بار دیگر آن صدای نرم و خوش آیند را بشنوم. آن روزها شنیدن و گوش کردن رادیو بی بی سی از جمله کارهایی بود که می شد فرض نامیدش در خانۀ ما تمام کوشش به کار بسته می شد تا رادیو خاموش نباشد و پدرم همیشه به رادیو گوش می داد به رادیوی بی بی سی شاید تمام آدم های کلان دوست داشتند گوش بدهند به رادیو بی بی سی. کست های بسیاری آمدند و مدت ها وقت ما را ضایع ساختند ولی آن کست دیگر نیامد و آن صدای نرم و دلپذیر که از آشنایی خود ش با طاهر بدخشی در یک روز سرد پاییزی حرف می زد.
سال‌ها گذشتند و رفتند و شغنان نیز مانند سراسر افغانستان دچار آشوب و آشفته‌گی شد قحطی و قیمتی بر زمین بارید شاید هم رویید از زمین، هر چه بود غمِ نان، یاد زریاب را از سرم به در کرد و هم‌چنان یاد آن کست را. مدت‌ها بود که دیگر زریاب  در ذهنم نبود و هیچ نشانه ‌یی از او در زنده گی ما، نه کتابی، نه مقاله یی ونه صدای ضبط شده یی، تا اینکه یک روز ناگهان در رادیو گوینده‌یی گفت و اینک استاد رهنورد زریاب نویسنده و پژوهش‌گر برای ما حرف می زند و صدای نرم و دلپذیری دوید در سراسرِ خانه و در سراسرِ وجودم. شگفتی‌زده و پر هیجان به رادیو گوش می دادم به گمانِ بسیار رادیوی بی بی سی بود.
زریاب دوباره برگشته بود به ذهنم، از رادیو آمده بود همان‌گونه که به زنده گی ام آمده بود از کتاب های مکتب شاید هم کتاب ادبیات دری صنف هشتم( این کتاب پشتی نداشت و نمی دانم از صنف هشتم بود یا نی ) با آن داستانِ