X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1390

از بهروزِ لنین تا بهروزِ سرگین‌چین


روزی و روزگاری بود که کابل، هنوز نفس می‌کشید، جاده هایش پاک و سترده بودند و آدم‌هایش، اینقدر نامهربان و از هم بیگانه نشده بودند. هنوز میشد کسی را سلامی گفت و وعلیکی شنید. پول ارزش داشت ولی جایگزین ایمان و وجدان کابل نشینان نشده بود.
آن‌روزها، هنوز عکس‌های مارکس، انگلس و لنین در بازار بهایی و در دل مردم ارزشی داشتند. هنوز میشد که واژه‌های روسی را بکار بست، و کسی را شادمانه "تواریش" صدا زد. از گفتنِ "تواریش"، ریش به یادم آمد. راستی آن‌روزها ریش، چندان مودِ روز نبود. و به راحتی میشد ریش‌ها را از ریشه کَند. روزهایی بودند که بوی کمونیزم و مارکسسیزم از رستورانت‌ها و هوتل‌ها بلند بود، با آنکه هیچ کمونستی کباب نشده بود.
در چنان روزهایی من کودک پنج ـ شش ساله یی بودم. ولی خیلی خوب یادم است که نام‌های بسیاری را یاد داشتم و حتی به قیافه می‌شناختم. تقریبن تمامی عکس‌های روی دیوار مهمان‌خانه را می‌شناختم. بیشترین نام‌هایی که در خانۀ ما، رژه می‌رفتند و از سر زبانِ خانواده می‌پریدند این‌ها بودند. طاهر بدخشی، چه‌گوارا، مارکس، لنین، استالین، داکتر نجیب، احمدشاه مسعود، گلبدین، دوستم، گاندی و بی بی سی، البته نام‌ها و اشخاص زیادی در خانۀ ما رفت و آمد داشتند. که به راحتی کاکا صدای‌شان می‌کردم و می‌دانستم از رفقای سیاسی پدر هستند. ولی گوش من بیشتر با این‌ها آشنا و عادت کرده بود.در میان همه نام‌ها، مجسمه‌ها و عکس‌ها، از لنین بیشتر خوشم می‌آمد. عکس‌های لنین، با آن سر طاس و چانۀ باریکش به فراوانی در خانه یافت می‌شدند. و از نظر تعددِ عکس، با چه‌گوارا و طاهربدخشی رقیب و هم‌سویه بود. لنین در نظرم مرد بسیار بزرگی می‌نمود. و روزی در بالای یگانه تخته‌سنگِ حویلی بر آمدم و دستِ راستم را با مشتِ گره کرده بالا بردم و تقریبن فریاد زدم. من لنینم.
خوش‌بختانه یا بدبختانه در حویلی یک نفر دانشجوی طب، که گاه گاهی خانۀ ما می آمد و با پدرم ساعت‌ها حرف‌های عجیب و غریبی می‌زدند و نام‌های مشکلی را بر زبان می‌آوردند که من نمی‌توانستم. وجود داشت و متوجه این حرکتِ انقلابی‌ام شده بود. بسیار بسیار خندید و هنگامی که شب پدرم از دفترش آمد برایش قصه نمود. همگان شگفت‌زده شده بودند و بسیار می‌خندیدند.
آن‌روزها، شعارِ معروفی بر زبان‌ها جاری بود. " درس بخوان،کار کن،از انقلاب دفاع کن"
و هر مهمانی که به خانه می‌آمد. پدرم مرا به نزدِ خود می‌خواست و می‌گفت بهروز چی می‌کنی. من شادمانه و اندکی مغرور، سر بلند می‌کردم و گردن را می‌‌افراشتم و تند تند می‌گفتم. "درس بخوان کار کن و از انقلاب دفاع کن" باز می‌پرسید تو چه می‌کنی ؟
می‌گفتم" محراب درس می‌خواند، فریدون کار می‌کند، من از انقلاب دفاع می‌کنم." دیری نگذشت که اوضاع دگرگون شد.
درس‌خوان‌ها، از درس گریختند و بجای قلم، تفنگ‌ها را چسپیدند. کارگران، از کارخانه‌ها بیرون رانده شدند تا تفنگ‌داران تازه به قدرت رسیده بهتر بتوانند. اجناس و وسایل را با خود ببرند. انقلابی‌ هایی که از انقلاب دفاع می‌کردند. یا تیرباران شدند و یا خانه و کاشانه را ترک کرده متواری شدند. ریش‌ها، ریشه دواندند و بروت‌ها خشک شدند. شهر در وحشت و دهشت فرو رفت. به هرسو که می‌نگریستی جویی از خون جاری بود. و پیرزنی و پیرمردی مشغول گریه و زاری، دست‌ها دسته دسته شدند و پاها پاره پاره.
محراب از درس ماند و فریدون از کار، من دیگر نام انقلاب را فراموش کرده بودم و دیگر نمی‌شد مارکس و لنین را به آسانی صدا زد. دیگر نمی‌شد بازهم بر سنگ بر آمده و خود را لنین نامید. واژه های مارکسسیزم، لنینزم، کمونیزم و دیگر ایزم‌ها مرده بودند. من هنوز هم به درستی ژرفای ماجرا و فاجعه را درک نکرده بودم . با وجودیکه برق، گران‌تر از جان ادمی شده بود. ولی گه گاهی سری می‌زد. دیگر در تلویزیون کارتونی دیده نمی‌شد. برنامه‌های کودکان جای خود را به حرف‌ها و نمایش‌هایی واگذاشته بود که همه جا را عربی آلود کرده بودند. در روی صفحۀ تلویزیون مردانی با ریش‌های بلند و لباس‌های عجیب و غریبی که ح و ع، ط و ظ، ذ و ض را وحشت‌ناک و با درشتی تلفظ می‌کردند. و گلوهای خود را با این تلفظ، به خارش در می آوردند. نمایش داده می‌شدند. ولی من بازهم گریه می‌کردم و می‌گفتم چرا فیلم هندی نیست ؟ چرا کارتونی نمایش داده نمی‌شود. چرا کاکا نجیب را نشان نمی‌دهند ؟
تا اینکه چاشتِ یک روز جمعه، مادرم آتش بزرگی بر افروخت و تمام کتاب‌ها و عکس‌های انقلابی را در آتش انداخت. لنین‌ها، مارکس‌ها، طاهر بدخشی‌ها و چه‌گوارا ها در آتش می‌سوختند ولی از دست من کوچکترین کمکی بر نمی‌آمد. دعا می‌کردم که کاش پدرم زودتر از شوروی برگردد و جلو این آتش‌سوزی را بگیرد. ولی نشد که نشد.
تمام انقلابی های دنیا در آتشِ کوچکِ حویلی ما سوختند.
من هنوز هم نمی‌دانستم که گپ چیست ؟ ولی ترس اندک اندک در دلم رخنه می‌کرد. تا این‌که روزی، شیما و شهلا دختران هم‌سایه را دیدم. سر تا به پا، پیچیده در سایه و سیاهی، به سوی مکتب روان بودند. برای من بسیار جالب و تعجب بر انگیز بود. که این دختران همیشه پتلون می پوشیدند و موها را بر شانه می‌ریختند. چرا این‌گونه پوشیده اند. پیش رفتم و دست در تکۀ سیاهِ پیچیده بر گرد شان زدم. و پرسیدم شهلا! این چیست؟ شهلا، دختری‌که تا دیروز از سری دیوی و ریکا تقلید می‌کرد و همیشه عاشق پست کارت های هندی بود. غم‌گین و نومیدانه گفت حجاب است حجابِ اسلامی. راستش از این کلمه اندکی ترسیدم و اندکی هم بدم آمد.
به خانه آمدم و به مادرم گفتم امروز شهلا و شیما، را دیدم که یک یک پردۀ اتاق را گرد خود پیچیده می‌گفتند حجاب است حجابِ اسلامی. مادرم در بارۀ حجاب برایم توضیح داد. باز هم پرسیدم مادر! آیا شهلا و شیما حجاب را خوش دارند ؟ می‌گفت نه خوش ندارند، از ترس می‌پوشند. پرسیدم از ترس کی ؟ گفت از ترس اشرار. پرسیدم مادر اشرار کی‌ها هستند ؟ گفت همین‌هایی که تفنگ دارند، جنگ می‌کنند و در تلویزیون نشان داده می‌شوند. بازهم گفتم مادر! اگر این اشرار حجاب را خوش دارند، چرا خودشان حجاب نمی‌کنند ؟ مادرم قهر شد و گفت نمی‌دانم. دیگر سوال نکن