X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390

چقدر!سخت است

Image and video hosting by TinyPic


سحرگاهان که هنوز آفتاب سایه ی آتشین خود را بر فراز شهر خسته  ی من و تو نگسترانیده است . از خواب شیرین بیدارت میکنند . تنت از کتک دوشین پدر که نوش جانت نموده بود . مور مور میکند و استخوان هایت تیر میکشند . خسته و خواب آلود بر میخیزی و چشمانت را می مالی
میخواهی که دوباره بخواب روی که مادراندر فریاد میکشد لعنتی برو گمشو  برو سر کارت  امروز باید پولت کم نباشد و ها از چای و نان خبری نیست . چادرکت را بر میداری و آهسته آهسته از خانه میبرایی بیرون . نخستین آذان های بامدادی از دور دست ها بگوش میرسند و کم کم اوج میگیرند و به کهکشان ها میپیوندند . کور مال کور مال براه می افتی و میخواهی که از جوی باریکی به آن طرف بپری که ناگهان ....عف ...عف عف ....عفعفعف.. دلت ترک بر میدارد و مو بر اندامت سیخ میشود . اوه خدای من باز سگ ، سگ های گله . درین سپیده دم دلگیر کسی هم نیست که به دادت برسد . و اگر هم باشد خود را بخاطر یک دخترک ژولیده و کثیف و سراپا خاک آلود با سگ ها درگیر نمیسازد . سنگی را بر میداری  و سگی را بیشتر از دیگران برایت نزدیک است و اشتیاق بیشتری برای دندان گرفتنت نشان میدهد میزنی سگ قوله میکشد و عقب نشینی میکند . دیگران دودل اند که حمله کنند یا برگردند . آفرین در نخستین نبرد برای زنده ماندن برای دفاع از خود پیروز شدی . قدم برمیداری و در همان جایک همیشگی ات قرار میگیری . نخستین تکسی ها ، که صاحبان سحرخیز تری داشته اند با رنگ های زرد و چراغ های نیمه روشن خود شروع کرده اند به تردد
شهر نفس کشیدنش را آغاز کرده و دکان ها کم کم باز میشوند
شاگردان مکتب میروند و از پهلویت عبور میکنند . دخترکان و بچه های شاد و شنگول با کالا های متحدالشکل و یکرنگ گونه هایشان چون سیب تازه است و دست ها  سپید چون برف.بی اختیار بدست های خودت مینگری همین که چشمت به کفیدگی ها و ترک هایش می افتد دلت میگیرد و سخت بدرد می آید
پسرک شیطانی که هر روز آزارت میدهد باز مثل گرگ میرسد و بازهم همان لبخند نفرت انگیزش همان لحن و حرکاتی که به استفراغ می اندازدت
جوانی شیک پوش و لوکس عبور میکند دو دل هستی که دست دراز کنی یا نه  اگر دراز کنی و چیزی ندهدت باز ؟ ....هیچ هر روز هزاران نفر همین کار را میکنند وقتیکه دست نیاز به سوی شان دراز میکنی بیتفاوت میگذرند . خیر است یکبار امتحان کن اگر نداد هم مهم نیست کوشش کن . دل نا دل پیش میروی و میگویی خیر کاکاجان یک روپه خو بتی پوز خندی میزند و میرود . تو میمانی و هزار خجالتی
آفتاب در وسط آسمان است و گرمای سوزنده ی خود را چون نیش زنبوری در بدنت فرو میکند و جورت میدهد تا حال دو دانه دویی و یکدانه پنج روپیگی پیدا کرده ای . با این ها که اصلن نمیشود خانه رفت . مادر اندر دم در منتظرت هست . با این پول ها اگر خانه بروی پوست سرت را میکند
از تصمیم ات منصرف میشوی گمش کو  به رفتنش نمی ارزد . بلا ده پس همو دو لقمه نان از اینکه خانه بروی و لت بخوری بهتر است گرسنه همین جا بنشینی و آرام باشی
آفتاب غروب کرده است و تو هیچ نتوانسته ای امروز کاسبی کنی .
وای چطور خانه بروم خدایا . اگه خانه بروم لتم میکنند . و اگر نروم  سگهای کوچه میخورندم . 
دو ساعت از شب گذشته است و تو هنوز نتوانسته ای تصمیم بگیری
چقدر سخت است !  خدایا ! چقدر سخت است در شهری زندگی کنی که  کثافت در خیابان های آن حرف اول را میزند . شهریکه شلوغی و ازدحامش نفرت انگیز و تهوع آور است . شهریکه مردمانش همه چیز را فراموش کرده اند .  شهریکه همه چیز در آن تحمل ناپذیر شده است . شهریکه دولتمردانش سوار بر موتر های صد هزار دالری در خیابان های تنگ و پر از چاله و چوله اش چون شهاب ثاقب میتازند و بینوایانی را زیر میگیرند که برای دو لقمه نان جان میکنند
چقدر سخت است ! زندگی
چقدر سخت است !
گدا بودن