X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1390

این نبشته را برای هفتادمین سالگرد جشنواره ی بی بی سی تهیه کرده


یاد آن روز ها بخیر چه روز های شیرینی بودند . باهمه تلخی ها وسختی هایش باز هم بیاد شان می افتم و انگار پشت دوست عزیزی دق شده ام غمی سنگین بردلم هجوم میآرد و روانم را درهم میفشارد  چه روز های نازنینی بودند یادشان بخیر هرشب بدور رادیوی کهنه ای پدرم حلقه میزدیم و به رادیوی بی بی سی گوش میدادیم آنوقت ها همیشه  زنی که به لهجه ایرانی زبان پارسی اخبار را میخواند دربی بی سی بود نامش را متاسفانه نمیدانم چه آواز گرم و مهربانی داشت و من کودکانه و ساده لوحانه می پنداشتم که بی بی سی نام همین زن است مانند بی بی گل و بی بی ماه و دیگر بی بی های شناخته و ناشناخته ای  آنروزگاران راستی وقتیکه آن روز ها میگویم نپندارید که من از سال های بسیار دوری حرف میزنم فقط سال های هفتاد وهفتادویک خورشیدی را میگویم زمانی که پنج یا شش سالم بود بعد تر کمی سن وسالم بزرگتر شده بود و گاهی رادیوی پدرم را پت و پنهانی بر میداشتم و به جستجوی بی بی سی میپرداختم اما اکنون دیگر میفهمیدم که بی بی سی نام آن زن گوینده ای اخبار نیست بلکه نام یک رادیو است و آنهم رادیویی بسیار مشهور و پرشنونده که در لندن موقعیت دارد این رادیو دزدی ها و گوش دادن ها هم بخاطر درامه ای خانه ی نو و زنده گی نو بود که سخت خوشم میامد  سال های دیگری هم آمدند و رفتند ولی رادیوی کهنه ای پدرم که اندکی از بزرگترین برادرم سالخورده تر بود (یعنی یک سال قبل ازتولدش این رادیو بخانه ای ما آمده بود)برادرم سه ماه پیش از کودتای شکوهمند گاو (ثور)به دنیا آمده بود و حال خودتان بدانید که رادیوی کهنه ی پدرم چندساله است .

این رادیو دیگرچون نوکر پیر و مهربانی جز فامیل ما شده بود و انگار بدون آن فامیل نامکمل است درین سال ها رادیوی ما خاصیت کلاغ پیر و زشتی را گرفته بود و هرروز خبر های شومی را  از کشتن و بستن ها از سینه بریدن ها وسوختاندن های گروهی بدون هیچ گونه شرمی رک وراست میگفت لعنتی حد اقل به فکر مادرم هم نبود و فکر نمیکرد که این زن پیر و رنجدیده  از شنیدن خبرهای بد چقدر رنج میبرد و دربامبتی گک خانه پت و پنهان اشک میریزد. چفدر چیزها ازین رادیو آموخته بودم چه نام های از بن کلینتون تا بروجردی واز بوریس یلتسن تا ایهود باراک و خاتمی از چگوارا تا بالزاک و تولستوی و از نلسون ماندیلا گرفته تا سولوبودان ملاسویچ این همه دانش ذکاوت واستعداد را بدون مبالغه مرهون همین رادیوی کهنه پدرم استم یگانه برتری من بر تمام دانش آموزان صنفم که چی تمام دانش آموزان مکتبم همین بود که من رادیو گوش میکردم آنهم رادیوی بی بی سی که همگان سنگ بیطرفی اش را برسینه میکوبیدند و میگفتند که بی بی سی دروغ نمیگوید هر خبری راکه میخواستند همه ی مردم بدون چون و چرا بپذیرند به بی بی سی ارجاع میدادند و هرکسی که میخواست خودش را مهم و چیزفهم نشان بدهد از بی بی سی نقل قول میکرد درین سالها تمام خبرهای بد دنیا و افغانستان را از بی بی سی شنیدیم خبر های از قتل عام یکاولنگ و بامیان خبر های از دست بدست گشتن شهر ها ودهات توسط جنگسالاران خبرهای از بمباردمان یوگوسلاوی توسط هواپیما های امریکایی  خبر هایی ازسوخته شدن شمالی و کوچانیدن های اجباری همه وهمه رابی بی سی به مردم میرساند ومیان دیگر رادیو هاخودنمایی میکرد وازشهرت راستگویی اش برخود میبالید درین سال ها من دیگر کم کم جوان شده میرفتم صدایم غور شده میرفت وپشت لبانم تازه خطکی سبز شده بود که اول ها ازان میشرمیدم ولی بزودی تغییرعقیده دادم و میپنداشتم که مرز میان مردی ونامردی همین خط سیاه پشت لبان است کسانیکه بروت های سیاه تابیده داشتند مثل پدرم مرد ترین روزگار می انگاشتم ولی بعد ها دانستم که خلقی ها با همین بروت های سیاه زبر و تابیده چه نامردی های کرده بودند و بروت نشان مردی نیست ومن هم تراشیدم شان . این سال ها با جمعی از دوستان همدل و همدین پشت درختان قریه پت میشدیم ومنتظر دخترکان زیبا ومعصومی میشدیم که دسته جمعی خنده کنان و پرسرو صدا از مکتب میبرامدندو شتابان راهی خانه های خود میشدند درین سالها بی بی سی را هرچه بیشتر وبیشتر گوش میکردم  و خودم را نوجوانکی سیاسی و سیاست باز میپنداشتم ولی بیشتر بخاطر آهنگ های زیبایی بود که از بی بی سی پخش میشد و مرا بلرزه می آوردند و گهگه شوق آواز خوانی را درمن بیدار میکردند... هی هی یاد آن سال ها  بخیر  اکنون دیگر حتی لاشه ای آن رادیوی کهنه ای پدرم هم نمانده رادیوییکه  شبها بخاطر گوش دادن به ان مینشستم وبعدهم ناوقت شب بدون اینکه آن را خاموش کنم خوابم میبرد و فردا با سرزنش پدرم روبرو میشدم که میگفت حداقل  خاموشش بکن و بعد بخواب من مخالف رادیو گوش کردنت نیستم ولی همینکه آنرا روشن میمانی بسیار بد است وتحمل باطری مصرف کردنش را ندارم تمام باطری ها را مصرف میکند من  ازین سرزنش هایش همیشه ناراحت بودم و میگفتم که عجب مرد خسیس و پولدوستی است بخاطر دو دانه باتری چینایی  که پسر دردانه و نازدانه ای خود را ملامت میکند ولی نمیدانستم که آن سال ها مانند امروز سیری و پری نبود و تهیه دوجوره باتری برای معلمیکه با شکم گرسنه و بدون معاش وظیفه انجام میدهد سخت تر ازعبور از پل صراط است خبر کشته شدن احمد شاه مسعود کشته شدن مزاری جنرال مومن عبدالرحیم غفور زی و ده ها خبر خوب  و بد دیگر را ازهمین  رادیوی کهنه ای پدرم که خاصیت زاغ پیر وشومی را گرفته بود و بدون هیچ شرم و حیایی میگفت شنیدم ... هی هی یاد آن سال ها بخیر چه سال های نازنینی بودند اکنون پشت شان دق شده ام وپشت رادیوی کهنه ای پدرم نیز رادیوییکه یک ساله از بزرگترین برادرم بزرگتر بود وخاصیت زاغ پیر وشومی را گرفته بود و خبر های بد را میرساند رادیوییکه هزاران بار صدای گرم و آشنای زنی با لهجه ای ایرانی میگفت اینجا لندن است شما به بی بی سی گوش میدهید ومن ساده لوحانه میپنداشتم که بی بی سی نام همین زن است ...هی هی اکنون دیگر نه بی بی سی میشنوم و نه رادیوی کهنه ای پدرم زنده است حتی لاشه اش را نیز ندیده ام انترنت تلویزیون و روزنامه جایش را گرفته اند ده ها مرتبه برتر وبهترند ولی من پشت آن سالها و آن رادیوی کهنه ای پدرم  وآن صدای گرم ومهربان آن زن که میگفت اینجا لندن است رادیوی بی بی سی دق شده ام و واقعا اشک میریزم ایکاش یکبار دیگر برگردم به همان سال ها وهمان لحظه ها بازهم تا نیمشب رادیوی بی بی سی بشنوم وبدون اینکه خاموش نمایم خوابم ببردوپدرم سرزنشم کند ولی افسوس اکنون نه سرزنشی است و نه رادیویی تلویزیون جایش را گرفته است انترنت است وبی بی سی را ازانترنت میخوانم وپدرم هیچ سرزنشم نمیکند ولی من پشت آن سال ها دق شده ام و پشت آن رادیو نیز انگار که دوستی صمیمی ومهربان را ازدست داده باشم بغضم  گرفته و دلم میخواهد که جایی تنها وخلوت باشم و به یاد آن سال ها بگریم ...هی هی چه سال های بودند چه سال های شیرینی افسوس افسوس ...افسوس       .